تبليغاتX
پرستار روز
جمعه بیست و هشتم دی 1386


 

 

تو خودت گلی که...

امروز که پروانه ها میان قابهای کهنه ی چوبی خشک می شوند و گلها میان گلدانهای بدون آب ،شمعها چه دیر آب می شوند . شمعهای رنگ رنگ ، شمعهای چند رنگ ، شمعهای بدون اشک که هر چه بسوزند آب نخواهند شد. آدم به کودکی اش شک می کند و سقاخانه هایی که سر هر کوی و گذر بود و شمعهایی که پا به پای اشکهای کودکی و آرزوی یک دوچرخه آب می شدند . آه که در این روزگار سودآوری ،شمعها برای دل من و شما نمی سوزند و سقاخانه ها گورستان آرزوهای قدیمی شده اند.

" در روزگاری که شمعها می سوزند و آب نمی شوند و می پایند و آدمیان می سوزند و آب می شوند و نمی پایند ،سلام بر تو پرستار

سلام ، حالمان خوب است ، ملالی نیست جز روزگاری که سخت می گیرد ، چند صباحی است که پرواز پروانه ها و رقص هزار رنگ بالشان مسحورمان نمی کند و گلها همه کاغذی اند .دیری ست که هیچ شاعری در بزم غزلهایش شمع و گل وپروانه را یکجا به میهمانی فرا نخوانده است . کجای این جهان بیتوته کرده ای که دنیای تو مانند دنیای ما نیست که آسمان تو آبی تر است و شبهایت پر ستاره تر . شمع زیبای من ،گلها بدون تو می میرند ،تو که نسوزی و آب نشوی ،رنگ نور را نخواهند دید و اشکهای تو آبیاریشان نخواهد کرد و تو آب می شوی تمام می شوی و دوباره جوانه می زنی . شمع زیبای من، تو خودت گلی که جوانه می زنی .اگر تو نباشی و گلی نباشد پروانه به حبس ابد میان پیله های ناتوانی محکوم می شود . آه که دیر زمانی است که پروانه نه گرد تو می گردد و نه گرد گل و خبر از قحط شبنم و درد رستن  ندارد و آب شدنت را نمی بیند ، اما هرز گاهی که زخم می خورد ، شیره ی جان تو را می بلعد و دوباره می رود ،می رود که گرد از گل نازکتران بی غم  بگردد .آه که درین زمانه ی سود آوری...قبول ،قبول، سخت است ، مانند تو بودن سخت است .اما تو !تو گل را نگهدار که خداوند پروانه نگهدار توست . آه که در غزلهای من شمع و گل و پروانه هر سه تو هستی

                                                                                           ریرا

نوشته شده توسط ریرا و یارا در 19:12 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

اونروز با همه ی روزا فرق داشت...

هیچ کی سر اون یکی داد نمی زد ،فضای آروم بخش با طنین دلنواز خنده ی بچه ها آرامش عجیبی به آدم می داد . اونروز پای گزارش بودم کارم تموم شد گفتم برم تو بخش. 3 تا از بچه ها با ترالی دارو وارد اولین اتاق شدن .

با طمانینه کارشونو انجام می دادن ، به  هر بیماری که دارو می دادن چند دقیقه هم با هاش  صحبت می کردن . تا حالا به ندرت اتفاق افتاده بود که 3 نفر مسئول دادن دارو باشن. همیشه مخصوصا عصرا یه نفر باید یه تنه تموم داروها رو بده ، با آرامش از اونا گذشتم ، برگه های چارت علایم حیاتی و جذب و دفع مایعات رو دونه دونه کنترل کردم ، نمی دونم چرا ولی ورق ورق اون برگه ها با اون خطوط خوش و خوانایی که روشون نوشته شده بود ،چشمو نوازش می دادن ،همین ارتعاشات دلپذیر می گفتن که اون اوراق خیلی با دقت تر از همیشه پر شدن.

"سلام دختر گلم ،خوبی مامانی؟...صبحونتو خوردی؟ ... اگه گفتی عصر کجا می خوایم بریم ؟ با هم می ریم پارک...خوبه؟آره؟ آره عزیزم؟... " من ته بخش بودم این صدای مکالمه ی تلفنی یکی از بچه ها بود که کارش تموم شده بود . صدای مکالمه ی تلفنی یه مامان پرستار با دختر کوچولوش .راستی کی بیشتر از یه مامان پرستار تشنه ی اینه که روز و شب با بچه ش باشه و موقعیکه شیفته  یه چن دقیقه ای وقت داشته باشه تا باهاش صحبت کنه. من رو که دید با مهربونی دعوتم کرد به چایی و بیسکویت . مگه می شد دعوتشو رد کرد ؟روز به این  خوبی ، بخش به این آرومی، زندگی به این قشنگی ... بعد از 5 دقیقه که برگشتم به استیشن کار دارو دادن بچه ها هم تموم شده بود و داشتن به چند تا از مریضا آموزش می دادن ، کاری که همیشه علی رغم بار سنگین کاری انجامش می دادن اما این دفعه فرق داشت این دفعه دیگه همه چیز با آرامش و طمانینه بود.آره اون روز روزی بود که تعداد نیروهای ما یه کم به حد استاندارد نزدیک شده بود .اونروز با همه ی روزا فرق داشت. کاش همیشه ...

 

                                                                                                                        ریرا

نوشته شده توسط ریرا و یارا در 19:33 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم مرداد 1386
تو فکر یه روزنه م...

 

شیفتم که تموم شد،واسه دیدن یکی از بچه ها رفتم بخش بقلی ، خواستم از آقایی که پشت استیشن نشسته بود سراغ دوستمو بگیرم که یهو دو تایی خشکمون زد . خیلی وقت بود که ندیده بودمش ماجرا بر می گشت به دوران دانشجویی و کارای صنفی و تشکلات دانشجویی . سلام و احوالپرسی کردیم و بعد از چند دقیقه جویا شدن احوال همدیگه ، پرسید که هنوز تو نخ کارای صنفی و دفاع از حقوق پرستارا هستی ؟گفتم آره فعلا فقط واسه خودم کار می کنم ، دیگه مث سابق نمی شه جسته گریخته کار کرد ،چون فکر می کردم هنوز تا یه حدودی با هم همفکریم گفتم دنبال یه روزنه م  که... هنوز حرفم تموم نشده بود که یه نشریه از تو کیفش در آورد و گفت روزنه همینه ،بیا از همینجا شروع کن. چشمم به عنوان نشریه که افتاد داشتم از تعجب شاخ در می آوردم ، اون کجا... اونجا کجا؟!تو دوران دانشجویی از بچه هایی بود که از جسارت و پشتکارش خوشم می اومد ، نسبت به حرفه ش بی تفاوت نبود و مث خیلیای دیگه خط مشی زندگیش تو این جمله خلاصه نمی شد که " آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه "همیشه به جزیی ترین امور ریز بین بود و اگر از یکی از همکارا خطایی می دید کار نداشت که فلانی استاده ،رئیسه، یا مسئول فلان تشکل بزرگه ،بهش گوشزد می کرد .با اینکه دانشجو بود فکرش  از کلی از هم سن و سالاش و حتی کسایی که دو برابر سن اون سابقه ی کاری داشتن فرسنگها جلوتر بود. واسه همینم کلی پیشنهادای رنگ و وارنگ از این ور و انور داشت اما خوشم می اومد که وسوسه ی 4 تا ورق پاره ی فکر خراب کن و اندیشه داغون کن( البته واسه آدمای بی ظرفیت) منحرفش نمی کرد. اما حالا اونو و عضویت تو جاییکه که همیشه مخالف سرسختش بود و جز ایجاد تشنج و پرداختن به فرعیات و نفع بردنای شخصی چیزی پشت فعالیتاشون نبود .تو افکارم غوطه ور بودم که گفت تا دلت بخواد تجربه کسب کردم سعی کن با یه تیر چن تا نشون بزنی .با استعدادی می دونم به فکر باش تا کی می خوای بی جیره مواجب کار کنی . یه شماره تماس داد کیفش رو برداشت و رفت. اونقد حالم گرفته بود که از خیردیدن دوستم گذشتم .تو راه که داشتم بر می گشتم خاطرات دانشجویی رو مرور کردم زمان چقد بی رحمه آدما رو به آنی زیر و رو می کنه .یادمه اون موقعا یکی از پرستارای باسابقه می گفت دوست دارم چند سال دیگه ببینمتون ببینم وقتی افتادین تو چاله چوله های زندگی هنوز همینطوری تخته گاز می رید یا نه...اما من هنوز تو فکر یک روزنه م که کور نباشه. یه روزنه که من و همکارام با هم از توش افقای قشنگو ببینیم. تنهایی ذی نفع بودن یعنی خیانت. راستی یه توصیه به تموم کسایی که با سمتای رنگ وارنگ پشت میزای راحت نشستن یا مصرانه در پی نیل به این جلوس مفتخرانه هستن " همیشه یاد پرستار بخش عفونی باشید که به خاطر کمبود نیرو 1 نفره عصر و شب وای میسه و تو شیفتش کد می خوره ،...،و غول ایدز و هپاتیت و هزار تا عفونت دیگه یه لحظه دست از سرش بر نمی داره، کسی که با یه سختی کاره 60-70 درصدی صوری محکوم به سکوته. اونوقت شما و پشت میز و دعواهای زرگری و...ومنافع آنچنانی !اونوقت شما و پرداختن به حواشی و تو بوق و کرنا کردن مسائل بی ارزش و تبلیغات آنچنانی!اونوقت شما و زیر پا گذاشتن شعارهای قدیم و رنگ عوض کردنای آنچنانی!

                                                                   ریرا

 

نوشته شده توسط ریرا و یارا در 18:39 | | لینک به این مطلب
سه شنبه نهم مرداد 1386
پرستار امروز. من و توئیم

بعضی ها فکر می کنن که پرستاری هیچی نداره و باورشون می شه که حرفه جذابی نیست حتی بعضی ها اطمینان دارن که اشتباه کردن وارد این حرفه شدن به خاطر همین همیشه غر میزنن همیشه دنیا رو وارونه می بینن و کارشون رو مستحق عذاب و فشار و بد بختی.

این پرستارا که اغلب یا جزو اونائیم و یا از این دست آدما به عنوان همکار زیاد سراغ داریم، همیشه با نا امیدی کارو دنبال می کنن، آستانه تحمل و درک سختی های زیبای حرفه رو ندارن واسه همین خیلی زود عصبی می شن و نالیدن از مشکلات و داد زدن سر مریض و... ویژگی بارزشون شده و به دلیل همین نداشتن علاقه و انگیزه به خودشون هیچ زحمتی نمی دن که واسه حرفه شون تلاش کنن و یا حداقل به خاطر اونچه که درس و مشق نوشتن و علم آموختن اونارو به دیگران انتقال بدن در نهایت پرستاری چیزی شده شبیه به اسکلت که هیچ جون و هیچ رمقی واسه کار کردن نداره خیلی وقتا وحشت و بی حالی از این اسکلته بیداد می کنه،البته قبول دارم که همه پرستارا اینطوری نیستن و قبول دلرم که فشار و سختی های این حرفه آدم رو رنجور و خسته می کنه و تاب تحمل و مقاومت رو از آدم می گیره و شاید به تعبیر بهتر همون واژه اسکلته رو به ذهن بیاره ... اما حرف من یه چیز دیگه س همه اینا رو گفتم که به یه نتیجه گیری برسم که:پرستاری زیبائیهایی داره که تا روزنه های دیدن اون زیبائیها رو پیدا نکنی و تا زمانی که چشمها به دیدن اون زیبائیها عادت نکنه وارونه دیدن پرستاری چیز عجیبی نیست.

من و دوستم"ریرا" که هر دو هم پرستاریم و از کارمون لذت می بریم، می خوایم با کمک هم دریچه هایی واقعی از حرفه مون رو به همکارامون نشون بدیم و به همه بگیم که این اسکلت سفید پوش و سخت و زمخت که تعبیر بیشتر همکارامونه، شریان و جریان داره، محبت و مهربونی داره، پوست صورتش صورتی و سفیده، لبخند می زنه و مانند همه آدمای دیگه دنیا و بلکه بسیار بالاتر و بهتر از اونا مهربونی و لبخندش رو به همنوعاش تقدیم می کنه، می خوایم بگیم توی این حرفه که قدم گذاشتیم اگه نتونیم شرایط رو به نفع خودمون تغییر بدیم و اگه از لذت ها و دلخوشی های حرفه اطلاع نداشته باشیم چیزی جز سختی و بی علاقگی تا سالهای آخر کاری در حرفه مون عایدمون نمی شه.

ما می خوایم علم و علاقه و محبت و یکرنگی که ما پرستارا داریم رو به همه نشون بدیم و داد بزنیم: حرفه ما هویت ماست فریاد بزنیم: خدا مارو دوست داشته که پرستار شدیم برهان بیاریم و عمل کنیم که دانش حرفه مون مستحق تحصیل چهار ساله مون تو دانشگاهه. و به همه پرستارا بگیم که زیبائیهای حرفه پرستاری فقط به اندازه انگشتهای دو دست نیستن بلکه اونقدر بگیم که همه باورشون بشه که زیبائی ستاره ها و شمارش اونا در شب سیاه به مثابه زیبائی های حرفه مونه که تلالو و روشنایی به حیات آدما ی خسته و رنجور دنیا می ده.

                                                                 منتظر نوشته های بعدی ما باشید

                                                                                 یارا

نوشته شده توسط ریرا و یارا در 21:32 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386

 

چرا پرستار؟ چرا روز؟ چرا پرستار امروز؟

چگونه می شود پرستار روز بود ؟ و به روز پرستار بود ؟ و روز به روز بود ؟ چگونه می شود به جای پرستار ساکت و راکد ، پرستار گویا ، پرستار جویا ، پرستار پویا بود ؟ چه کسی امروز پرستار است ؟چه کسی به روز پرستار است ؟ چه کسی...؟ چه کسی...؟ چه کسی ...؟ چرا ؟ چگونه ؟ چه کسی؟ چرا پرستار را نمی بینند ؟ چرا به روز بودنش را درک نمی کنند ؟ چگونه می شود پرستار را دید؟ و به روز بودنش را درک کرد؟چه کسی پرستار را دید و به روز بودنش را درک کرد ؟ چه کسی...؟چه کسی...؟چه کسی...؟ چرا ؟ چگونه ؟ چه کسی ؟ به روز بودن........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط ریرا و یارا در 11:39 | | لینک به این مطلب